دور از هم |

مرا از یاد خواهی برد
و من از دیدگان سرد یک روز می خوانم
سرود تلخ و غمگین خدا حافظ
*
مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت
من این را خوب می دانم که
روزی هم مرا از خویش خواهی راند
و قلبت را که روزی آشیان گرم عشقم بود خواهی برد
*
چه تلخ است آهنگ خدا حافظ
چه غمگینم از این رفتن
و از این روزهای سرد تنهائی بیزارم.
بنویسید که رفت !..
رفت در معرض باد
تا که شاید وزشی بی منت
تن بیچاره این باغ سفید
را بسوی هدف خویش برد
بنویسید که رفت !...
رفت از بیشه سر سبز خیال
روشنی را به فراسوی بهشت
به تن شبزده ی باد زند
که بگوید هستم
بنویسید که رفت !...
بنویسید که او گریه نکرد
بنویسید که او خندان رفت
رفت تا در افقی بی معنا
تن خود را به جدال یک مرگ
که خودش ساخته بود بسپرد
بنویسید که رفت !...
بنویسید در این سیل فرار
او به فرجام دلش سوخت ولی
هیچکس از دل او بوی نبرد
گر چه او بوی شقایق می داد
بنویسید که رفت !...
رفت تا در سفری بی مقصود
باری از دوش ( مسافر ) گیرد
و بگوید که من اینجا بودم
ولی انگار کسی حرف او را نشنفت
تو تکرار نخواهی شد
انتظار بیهودست
انتظار سنگی ست
برای توازن حیات
و سرنوشت ما چنین بوده است
......
ببین که چگونه تقدیر
خودش را بخواب خواهد زد
تا عادت کنیم به فاصله ها
وبدانیم خورشید بی ما طلوع خواهد کرد
وما در لابلای خاطره ها خواهیم پوسید
.......
افسوس که قانون سرنوشت
تسلیم ما نشد
وما پنهان شدیم از چشمهای روز و شب
تنها در لفافه های عاشقانه ی خویش
حیات داشتیم
و شوق ترنم صدایمان
لبریز شاعرانه بود
برای دوباره بودن
..........
اما تو
تکرار نخواهی شد
زیرا تو برای ابدیت آمده بودی
از عبورهای رنگی
برای معنا شدن در خویش
ماندی و خواهی ماند
و من هرگز ماءیوس نیستم از این عشق
که اینجا
در خاکی دیگر
در هر فصلی که بی تو خواهم داشت
تصویری از تو خواهم بود تا ابد.

ای که به ریزش اشکها رحم می کنی ؛
ای مهربانترین مهربانان ... کسی به شوق تو می خواهد پرواز کند تو پروبالش باش ... کسی به شوق تو می روید تو آبش باش ... کسی از سوزش دل با تو سخن می گوید تو زبانش باش ... کسی تو را بی آنکه بداند جستجو می کند تو مقصد و مقصودش باش ... کسی تو را صدا می کند تو ندایش باش ... کسی تو را عشق می ورزد تو معشوقش باش .
خدای ناپیدای پیدا من تو را در تنهایی هایم پیدا کردم من تو را به ساده ترین زبان می خوانم من حرفهای قشنگ بلد نیستم من دلم می خواهد که خوب باشم که آنچنان باشم که تو می خواهی آنچنان باشم که دوستم بداری چون تو آنچنانی که از ته دل دوستت دارم و آرزوی تو می کنم
من به پرواز معتاد شده ام من نمی توانم خیال تو را از سربدر کنم من دیگر از آدم و عالم به سوی تو گریخته ام من از خودم فرار کرده ام من به دنبال دستهای تو از دستهای زیادی سیلی خورده ام من به شوق سر در دامن تو نهادن به پای خیلی ها افتاده ام من در طلب محبت تو تحقیر ها کشیده ام .
ای نازنین دستهای من خسته اند مرا پروازی بده تا دیوانه وار به سویت بشتابم ای کسی که فراموشی های مرا فراموش می کنی ، ای کسی که من به یاد تو نبودم و تو به یاد من بودی ، من با تو قهر کردم تو ناز کشیدی تو به دنبال من آمدی تو مرا صدا می کردی و نشانه هایت را نشانم می دادی و من سعی می کردم که تو را از زندگی کوچک خود بیرون کنم و تو به من التماس کردی که میهمانت شوم و فقط لحظه ای به حرف تو گوش کنم.
ای که بزرگترین گناهان را می بخشی و استخوانهای شکسته را به هم می پیوندی
یا غافر الذنب الکبیر یا جابر العظم الکسیر
ای خدای من که پس از جدایی ات دوستی نداشتم ای خدایی که اگر همه عالم به من مهر بورزند و تو با من نباشی من غریبم و اگر تو با من باشی من در تنهایی هایم هم تنها نیستم .
تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو
... تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو...تو بگو
منونميخواي ديگه خسته کردمت...گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو...
تو بگو
سرد هوا منم ميشم خورشيد تو...تو بگو که ناميدي من ميشم اميد تو...
تو بگو
دلم گرفته ازهمه دورنگيها... مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو...
تو بگو
خدا کنه بارون بياد از
آسمون... به خدا ميگم که گريه کنه براي تو...اگه غمگين بشي از دستم
ناراحت بشي
... ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو... کاش تموم نميشداين روزا
اين خاطرها... تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو
و خداوند تنها بود
خداوند بارگاهش را آفرید
ولی بارگاهش خالی بود
خداوند فرشتگانش را آفرید
ولی فرشتگانش بی احساس بودند
خداوند دنیا را آفرید
ولی دنیا ساکن بود
خداوند زمین را آفرید
ولی زمین بی حاصل بود
خداوند دریاها را آفرید
ولی دریاها بدون موج بودند
خداوند گیاهان را آفرید
ولی گیاهان بی برگ بودند
خداوند مرد را آفرید
ولی مرد تنها بود
خداوند زن را آفرید
ولی زن تنها بود
و خداوند چیزی جدید آفرید
بارگاهش شلوغ شد
فرشتگانش با احساس شدند
دنیا به جنب و جوش افتاد
زمین به بار نشست
دریاها مواج شدند
مرد و زن یار یکدیگر شدند
آن چیزجدید عشق بود
خداوند عشق را آفریده بود
و خداوند برای تمام مخلوقاتش عشق را آفریده بود.